ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

474

قصص الانبياء ( فارسى )

آورد ، كه هر كرسى كه از گونهء درخت بود ايشان از آن ميوه بخوردند . و گفت اين منگر جادوى است . پس يكى از آن نديمان ملك را گفت اگر اين را به من دهى من او را چنان بكشم كه هرگز زنده نشود . ملك گفت من خود او را بكشم بعذابهاى سخت . آنگاه بفرمود تا جلاد را بخواندند ، و بفرمود تا جرجيس را بكشت و هفت پاره كرد و بفرمود تا آن پارها را يك‌يك مىسوختند و خاكستر آن را بباد مىدادند . چون ] a 632 [ شب درآمد خداى عزّ و جلّ او را زنده گردانيد بقدرت خويش . چون بامداد شد داذيانه بر تخت نشسته بود ، جرجيس را ديد پيش او ايستاده بتعجب درماند به كار او ، وزير را گفت تدبير او چيست ؟ وزيرش گفت اى ملك ، غم مخور كه من او را چنان بكشم كه هرگز زنده نشود . پس وزير بفرمود تا صورتى بكردند از قلعى مجوّف و ميان آن صورت پر نفت « 1 » سپيد كردند ، و جرجيس را در آن صورت كردند و آتش در زير آن صورت برافروختند و مىسوختند چندانكه آن صورت بگداخت چون آب ، و نيست شد . خداى عزّ و جلّ مر ميكايل را بفرمود تا به زمين آمد و آن صورت را بر زمين زد . بانگى از آن صورت بيرون آمد چنان كه داذيانه و قومش جمله بيهوش شدند . خداى عزّ و جلّ ديگر باره جرجيس را زنده گردانيد . چون داذيانه باز به هوش آمد جرجيس را پيش خود ايستاده ديد ، گفت من ازين جرجيس عاجز شده‌ام . پس بفرمود تا او را بگرفتند و در خانهء پيرزنى كردند . و در خانه برآوردند . جرجيس را از آن در برآوردن ايشان هيچ حجابى نبود و هر كجا مىخواستى مىرفتى و مىگشتى . و هم بدان خانهء پيرزن باز آمدى ، نه براى زندان و

--> ( 1 ) - نفط .